یادداشت صبحگاهی – عارف شریفی صرخه – 02 آبان 1404: گاهی بزرگترین درسهای توسعه را نه در برجهای بلند بانکی میتوان فهمید، نه در سالنهای لوکس کنفرانسهای جهانی، کافی است سری به یک زمین فوتبال خاکی بزنید؛ جایی که آینده یک ملت، با هر شوت شکل میگیرد.
در کوی علوی اهواز، جوانان دقیقاً همین کار را کردند، آنها برای بازگشت زندگی به محلهشان نجنگیدند؛ فقط یادشان بود که چگونه مطالبهگری کنند، وقتی استاندار گوش شنوا داشت، مشکل زمینهای فوتبال از زمینخواری حل شد، دستور صادر شد که زمینها برای جوانان احیا شوند تا توپهای فوتبال پس از سالها دوباره شروع به چرخیدن کنند و ناگهان تصویر روشن شد: توسعه، یعنی وقتی سیاستگذار بفهمد «محله»، واحد اصلی پیشرفت است، نه فقط پروژههای پرطمطراق.
اما کمی آنسوتر، در شوشِ باستان، حکایت دیگری جریان دارد، شهری با میراث جهانی، که تاریخش از بسیاری کشورها قدیمیتر است، روزگاری زمینهای فوتبالش پر بود از نوجوانانی و جوانانی که روی خاک، رویای آینده را تمرین میکردند اما در دهه ۸۰، متولیان به نام «حفاظت» از محوطه باستانی، زندگی را از متن ورزش محلات پاک کردند! توپها ساکت شدند، و سکوت، هر روز عمیقتر.
سؤال اساسی اینجاست: آیا با تعطیلی فوتبال، محوطه باستانی شوش بهتر حفظ شد؟پاسخ صادقانه، تلخ است: بهجای جوانانی که ورزش میکردند، حالا کنج هر تپه، معتادانی بساط پهن کردهاند، یعنی بهجای نشاط، سایهٔ ترس و بهجای مراقبت، بیسامانی. اگر حضور جوانان، روزی سپری برای حفاظت بود، اکنون نبودشان، محوطه را بیدفاعتر کرده است.
و سؤال بزرگتر این است: چرا سادهترین و اشتباهترین راه انتخاب شد؟ چرا باید برای حفظ گذشته، آینده قربانی شود؟ آیا نمیشد هم فوتبال بماند و هم میراث حفظ شود؟ آیا نمیشد هر دو رونق بگیرند هم حفاظت و هم ورزش؟
و سوالی دیگر: میراث دقیقاً برای چه کسی باید حفظ شود؟ اگر مردم از زندگی در کنار میراثشان محروم شوند، آن میراث دیگر چه ارزشی دارد؟ اگر گذشته را طوری حراست کنیم که آینده را تنگ و بیپنجره کند، از کدام تمدن سخن میگوییم؟
من بارها سفر کردهام؛ همه جا معادله یکسان است: توسعه وقتی واقعی است که هم گذشته را گرامی دارد و هم آینده را بسازد، وقتی نبض محله میتپد، میراث نفس میکشد اما اگر محله خاموش شد، هرچقدر هم که تابلو «یونسکو» بزرگ باشد، تاریخ در قبرستانی بیزائر دفن خواهد شد.
در شوش، توپها هنوز خاموشاند اما این توپها فقط تجهیزات ورزشی نیستند؛ آنها «پرسش» هستند: چند نسل میتوانند در انتظار بمانند؟ چند دهه میشود آینده را به فردا حواله کرد؟ چند میراث در سکوت پوسیده میشوند تا بفهمیم حفاظت بدون مردم، خود تخریب است؟
ایران به شوشهایی نیاز دارد که بفهمند شهر فقط میراث سنگی نیست؛ میراث انسانی هم هست. آن شور جمعی که در محلات متولد میشود، همان چیزیست که تمدنها را تداوم میبخشد.
توپهایی که در شوش در خاک ماندهاند، در حقیقت پیامهایی هستند که میگویند: «ما هستیم. ما آیندهای داریم. فقط اجازه دهید شروع کنیم.»
اگر مدیری امروز تصمیمی بگیرد که توپها دوباره بچرخند، شاید سادهترین کار ممکن را انجام دهد. اما در واقع، دارد بزرگترین سرمایهگذاری اجتماعی را رقم میزند: بازگرداندن امید به کشور.
این یادداشت نتیجهاش فقط یک مطالبه محلی نیست درسی است برای همه جا: از اهواز تا شوش، از شوش تا گوشههای دیگر ایران، از هرجا که «میراث» نامش را فریاد میزند اما «زندگی» آرام آرام خاموش میشود.
شوش هنوز منتظر است، منتظر روزی که تاریخ و آینده در یک نقطه مشترک به هم برسند: روی یک زمین فوتبال ساده، در لحظهای که دوباره توپ میچرخد و زندگی از حالت مکث خارج میشود.
انتهای پیام









