جریده – عارف شریفی ( صرخه ) – پردهٔ اول: پیشدرآمد سکوت: جمعه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، ساعت پنجونیم بامداد. بیست دقیقه از طلوع خورشید گذشته بود؛ نوری زرد و کمرمق از پشت نخلهای شوش بالا خزیده و بر دیوارهای محله سایه انداخته بود اما هنوز در هوا رگهای از خنکیِ سحر مانده بود. از پنجرهی خانهام در منطقه 10، خیابان را نگاه میکردم؛ خالی و خاموش، مثل شهری که بیدار است اما تصمیم گرفته چیزی نگوید، تنها صدای دورِ سگی در هوا گم میشد.
شب را تا صبح بیدار مانده بودم، خواب در خوزستان همیشه سبک است، اما آن شب، سبکتر از همیشه. حس میکردم چیزی در راه است؛ چیزی فراتر از یک خبر، سنگینتر از یک شایعه. و درست همانطور که ذهنم درگیر این حس مبهم بود، حوالی سه، خبرها یکییکی رسیدند: انفجاری در تهران، صدایی در کرج، تصاویری تار و بریده. هیچکس چیزی نمیدانست؛ فقط اضطراب در فضا پخش میشد، مثل مهی که آرام آرام همهجا را میپوشاند. گوشی بیوقفه میلرزید؛ مثل نبضی که از ترس آرام نمیگیرد، درست ساعت 4 بامداد، ارتش رژیم صهیونیستی به طور رسمی اعلام کرد که نیروی هواییاش عملیاتی گسترده علیه کشورمان آغاز کرده است.
برای عماد، برادرم که یک خیابان آنطرفتر زندگی میکرد، نوشتم: «بیداری؟ خبرها رو دیدی؟» جواب داد: «آره، عجیبه… باورم نمیشه.» پنجونیم که شد، پراید سفیدش جلوی در ایستاد. سوار شدم. سکوت بین ما از صدای موتور ماشین سنگینتر بود. از منطقه «ده» بیرون زدیم و پیچیدیم به جاده ساحلی شاوور. مسیر کوتاه بود؛ از جنوب تا حرم دانیال و از شمال تا روستای عملهسیف، فقط پنج دقیقه راه. اما آن صبح، انگار از میان دو جهان عبور میکردیم. رودخانه شاوور کنارمان میرفت، آرام و بیصدا؛ گاومیشها در آب بودند، بیخبر از جهانِ بالای آب.
عماد نگاهش را از جاده برنداشت. فقط گفت: «ببین چه خبره.» صفحه موبایل را نگاه کردم. چند جملهی ساده بود، اما سنگین. همانجا فهمیدم: این صبح، دیگر صبحِ معمولی نیست.
پردهٔ دوم: صبحی که دیگر صبح نبود
هنوز از شهر بیرون نرفته بودیم، خبر را برای عماد خواندم، ساعت دقیقاً پنجوسی دقیقه بود: «سردار سرلشکر حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در پی حمله رژیم صهیونیستی به ستاد فرماندهی سپاه، به شهادت رسید.» نفس در سینهمان خشک شد، عماد ماشین را کنار جاده نگه داشت، هیچکدام حرفی نزدیم، سکوت، ناگهان سنگینتر از قبل شد؛ حتی صدای موتور هم جرئت ادامه نداشت.
هنوز صفحه موبایل را نبسته بودم که خبر دوم آمد، ترور سردار غلامعلی رشید، دکتر طهرانچی و دکتر فریدون عباسی تأیید شد. چند ثانیه بعد، خبر سوم: دانشمندان هستهای ایران هم به شهادت رسیدند.
پیامها یکییکی میآمدند، اما ذهن دیگر جایی برای ثبت نداشت! فقط نور تندِ آفتاب روی داشبورد میلرزید و صدای نفسهای بریدهمان در سکوت پخش میشد.
عماد آهسته گفت: «یعنی تموم شد؟» جوابی ندادم. فقط بیرون را نگاه کردم، رود شاوور همانطور آرام میرفت، گاومیشها در آب بودند، و هیچکدام نمیدانستند جهان در همین چند دقیقه عوض شده است.
پردهٔ سوم: پدر
پنج دقیقه بعد به عملهسیف رسیدیم؛ روستایی که عملاً به شهر چسبیده است. خیابانها هنوز خلوت بودند، فقط صدای پرندهها میآمد و بوی خاک گرم صبح.
ماشین را جلوی خانهی پدر متوقف کردیم، آفتاب تازه روی دیوار افتاده بود. پدر، با همان چهرهی آرام و خطوط عمیق صورتش، در را باز کرد. نگاهش مطمئن بود، مثل همیشه. گفت: «ورق برمیگرده، پسرم… به نفع ایران.» این جمله را با یقین گفت، نه با شعار.
پدرم در جنگ 8 ساله بود، مادرم هم. آنها در عملیات فتحالمبین، غرب کرخهی شوش، در سال ۱۳۶۱ ازدواج کردند؛ مراسم عروسیشان زیر صدای توپخانه برگزار شده بود، مادرم همیشه میگفت: «پدرت اون روز پارچه قرمزی در دست داشت که روی آن به زبان عربی نوشته بود “عریس کربلا”، یعنی داماد کربلایی!»
پدرم این نام را برای خودش انتخاب کرده بود، در همان روزهایی که ایران ورق را برگرداند؛ در عملیات فتحالمبین که دهها روستا و جادهی ارتباطی آزاد شد و شهرهای شوش، دزفول، اندیمشک و دهلران از تیررس دشمن بیرون آمدند، اکنون، بعد از ۴۳ سال، همان یقین هنوز در چشمانش زنده بود.
تلویزیون روشن بود و ما به همراه پدر و مادر به صفحه شبکه خبر زل زده بودیم. ساعت 6 بامداد صدای بیانیه نیروهای مسلح در فضای خانه پیچید، قاطع و شمرده: «به ملت شریف ایران عرض میکنیم که احساس نگرانی نکنند، رژیم صهیونیستی تاوان سختی پس خواهد داد، باید منتظر اقدام شدید نیروهای مسلح باشند، هم آمریکا و هم رژیم صهیونیستی پاسخ سنگینی خواهند گرفت، اقدام متقابل صورت خواهد گرفت.» مادر با چشمانی اشکآلود برای رزمندگان اسلام و مدافعان میهن دعا کرد: «الله ینصرکم: خداوند شما را یاری کند.» پدر سرش را به نشانه تأیید بالا برد و تکان داد، هیچچیز نگفت، فقط دعا را زمزمه میکرد و به صدای تلویزیون گوش داد. در سکوت خانه، بوی چای تازهدم پیچیده بود. همان لحظه فهمیدم امید، واژهای نیست که در شعارها بگردد، در نگاه پدر بود، در تاریخچه مقاومت این سرزمین، در صدای مادر، در قاطعیت یک ملت.
پردهٔ چهارم: شهر، میان خبر و نان
وقتی از خانه پدر بیرون زدیم، همان سکوت مطمئن و آرامش نهفته در نگاه او با ما همراه بود؛ گویی هنوز آن یقینِ
قدیمی در هوا موج میزد. مادر به عماد گفت: «سوخت ماشین را پر کن.» بعد مکثی کرد، نگاهش را به ما دوخت و آرام ادامه داد: «ولی با آرامش، مثل همیشه.» در این جمله، دستوری پنهان بود: «نترسید.»
از خانه بیرون زدیم، در صف پمپبنزین چند نفر ایستاده بودند؛ سکوتی که تنها با صدای نفسها پر شده بود، رحیم را دیدم، رانندهٔ وانت، مردی از دهستانچنانه که طعم آوارگی و جنگ را در دهه ۶۰ چشیده بود، او که از حوادث تازه مطلع شده بود، گفت: «زندگی باید ادامه داشته باشه، حتی وقتی زمین زیر پات میلرزه.»
به نانوایی رفتیم، محمد، نانوا، آرد را با دستهای ترکخورده ورز میداد و گفت: «مردم باید نون داشته باشن. بازار باید باز بمونه!» بعد، خمیر را با ضربهای محکم روی تخته کوبید، همان کاری که دیروز و روزهای قبل انجام داده بود.
در شوش هیچکس شعار نمیداد، فقط کار میکرد. دکهدار، نانوا، داروخانه، راننده؛ همه در حال انجام همان کاری بودند که دیروز هم کرده بودند. در این روز بحران، همین ادامه دادنها، شکل دیگری از مقاومت بود.
پردهٔ پنجم: ورق برگشت
تا ظهر، خبرها بیوقفه میرسیدند؛ پیامهای رسمی، انتصابات فوری، فرماندهان تازهمنصوب، بیانیههای قاطع از سوی رهبر انقلاب، رئیسجمهور و ستاد کل نیروهای مسلح. صفحهی گوشی و تلویزیون مدام روشن بود، اما آنچه در شوش دیده میشد، فقط خبر نبود؛ زندگی بود که بیصدا ادامه داشت.
نانوا هنوز نانها را یکییکی از تنور بیرون میکشید، انگار همین نان، ادامهی زندگی بود؛ راننده وانت، بارش را میچید و با دستمال پیشانیاش را پاک میکرد بیآنکه حرفی بزند. دکهدار بطریهای آب و نوشابه را مرتب میکرد، پاکبان شهرداری با جاروی بلندش خاک و برگها را جمع میکرد، سطل زباله را خالی میکرد، بیتوجه به خبرها، فقط خیابان را تمیز نگه میداشت. نیروی حراست موزه شوش کنار در ایستاده بود، با نگاهی مراقب، گاهبهگاه به محوطه نگاهی میانداخت، انگار حافظ سکوت تاریخ است. داروخانهچی، قصاب، میوه فروش و همه در حال انجام همان کاری بودند که دیروز کرده بودند. نه شعار، نه هیاهو؛ فقط کار، فقط ادامه دادن. و همین ادامه دادن، شکل دیگری از مقاومت بود؛ مقاومتی بیصدا، اما ریشهدار.
ما خبرنگاران هم وظیفه داشتیم: روایت را ثبت کنیم، نه فقط برای امروز، بلکه برای فرداهایی که خواهند پرسید «آن روز چه شد؟» باید مینوشتیم تا حقیقت خاک نخورد، تا دشمن نتواند آن را وارونه کند. چون دشمن فقط خاک نمیزند، حقیقت را هم هدف میگیرد.
و سرانجام در نخستین ساعتهای شب، خبر پاسخ رسمی منتشر شد؛ موشکها به تلآویو اصابت کرده بودند. غرور در دلها نشست، نه فقط از صدای انفجار، بلکه از قاطعیتی که پشت آن بود؛ پاسخی روشن به حملهای تاریک. اما آن شب، تنها صدای موشک نبود که شنیده میشد؛ صدای مردم هم بود، در کوچهها، در صفها، در کارهای روزمرهای که بیوقفه ادامه داشت.
ورق برگشت، نه فقط با موشک، بلکه با ایمان با تداوم زندگی، با همبستگی، با آن یقین قدیمی که در هوای شوش موج میزد. امید، واژهای نبود که در خبرها گم شود؛ در چشمهای مردم زنده بود، در گامهای آرامشان، در جملهای که پدر صبح گفته بود: «ورق برمیگرده، پسرم… به نفع ایران.»
انتهای پیام









