جریده – عارف شریفی ( صرخه ) – بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، پیش از طلوع آفتاب، خوزستان در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ اما صدای زنگ تلفنها، پیامهای کوتاه و رفتوآمدهای نگران، نشانههایی از چیزی غیرعادی بودند. خبری رسمی نبود، اما مردم، یکییکی، همدیگر را بیدار کردند. اضطراب مثل مه، آرام و بیوقفه، در کوچهها پخش شد. ساعت چهار صبح، ارتش اسرائیل بیانیهای رسمی صادر کرد: آغاز عملیات هوایی علیه ایران. آنچه در ابتدا شبیه یک حمله محدود به نظر میرسید، در کمتر از یک روز به بحرانی تمامعیار تبدیل شد که سرانجام با پاسخ موشکی ایران به پایان رسید. در این گزارش، روایت جنگ ۱۲ روزه از زبان مردم خوزستان را مرور میکنیم؛ از شوک اولیه تا ساعات پرتنش بعدی، از صدای انفجار تا سکوت خانهها، از ترس، تردید، و امیدی که هنوز خاموش نشده است.
پرده اول: شوک:
«انگار زمین لرزید، ساعت شش و نیم بود. بچههام از ترس گریه میکردن. من فقط تونستم بگم بخواب زمین، بخواب…» این را مهدی میگوید، کاشیکارِ اهوازی، ساکن حوالی میدان آخر آسفالت. دو فرزندش هموفیلی دارند؛ یکیشان هر ماه باید دو آمپول تزریق کند، هر کدام ۲۳ میلیون تومان. حالا اما میگوید: «اون روزها نگران بودنم، نگران فرزندانم، نگران اینکه برای کشورم چه اتفاقی خواهد افتاد، سرگردان بودیم و سردرگم … لحظات سختی بود.
این بخشی از روایت روز جمعه، ۲۳ خرداد، ساعت ۶:۳۰ بامداد بود، انفجارهای پیدرپی که در حوالی پردیس و جاده اهواز-خرمشهر رخ داد، به گفته مهدی، موج انفجار تا چندین کیلومتر آنطرفتر احساس شد، پدافند تا ظهر فعال ماند. صدای آژیرها و موتورهای نظامی، هوا را پر کرده بود.
تا ظهر، آمار رسمی از تلفات منتشر نشد، اما گزارشها از انفجار در اطراف ایلام و اهواز خبر میدادند، شهرهایی که یکبار دیگر نامشان با واژهی جنگ گره خورد.
پرده دوم: شوش – حیرت و خشم
در شوش، روز اول جنگ ایران و رژیم صهیونیستی، انفجاری رخ نداد اما هوا سنگین بود، انگار صدا هنوز از جنوب در مسیر باد میآمد. در میدان اصلی، صدای زمزمه مردم این بود: «چی شده؟ جنگه؟» از همان لحظات اولیه صبح روز جمعه! اما کسی پاسخ نمیداد، هنوز هیچکس مطمئن نبود چه اتفاقی رخ داده است، در ساعت پنجونیم، خبر رسید:
سردار سرلشکر حسین سلامی، فرمانده کل سپاه، در حمله هوایی اسرائیل به ستاد فرماندهی، به شهادت رسید. چند دقیقه بعد، خبر دوم: ترور سردار غلامعلی رشید، دکتر طهرانچی، و دکتر فریدون عباسی تأیید شد. سپس خبر سوم: دانشمندان هستهای ایران نیز هدف قرار گرفتهاند.
شوک، مثل موجی بیصدا، از خانهها به خیابانها خزید، علیرضا، اهل روستای عمله سیف درباره آن لحظات میگوید، او کارمند یکی از شرکتهای بهرهبرداری از شبکههای آبیاری کشاورزی است، پدر و مادر پیری دارد که می گوید با افتخار از آنها نگهداری میکند، او روایت میکند که همگی شوکه و ناراحت بودیم، برخی گریه میکردند، برخی در بهت و حیرت بودند، کسی باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده است، او درباره پدر و مادرش میگوید که در دل جنگ 8 ساله بودند، هنوز هم تاثیر آن دوران سخت در زندگی روزمره شان را حس میکند و می بیند، مثلا می گوید پدرم همیشه برای اطمینان نان ذخیره میکند، چون در آن دوران خانه اش میزبان آوارگان جنگ بود، همیشه فکر میکند که قرار است اتفاقی رخ دهد و باید هم نان داشته باشد هم امید! علیرضا مثل پدر و مادرش وطن دوست است، او درباره آن صبحگاه اول جنگ گفت: «خشمگین بودم، از تعرض به خاک کشورم. از اینکه بعضیها از داخل کمکشون میکنن. من پدر و مادری پیر دارم، روزگاری اونا از من مراقبت میکردن، حالا نوبت ماست که از مادر همهمون مواظبت کنیم؛ از وطن.»
شیخ ابوعماد، ۶۴ ساله که در روزگار جنگ بنّا و رزمنده بود و اکنون سالهاست نویسنده، و تحصیلکرده، با چفیهای عربی بر سر، میگوید: ما با جنگ بیگانه نیستیم، اما چه کسی از جنگ استقبال میکند؟ شاید هیچکس، لکن وقتی سخن از خاک وطن باشد همه ما هستیم. ابوعماد اضافه میکند که در آن زمان نگران آینده کشور بود، شوکه شده بود، اما می دانست که ایران ورق را بر می گرداند، مثل ورقی که در عملیات فتح المبین در سال 1361 برگشت: «من در روزهای عملیات فتحالمبین ازدواج کردم، زیر صدای جنگنده ها، در آن روز پارچهای قرمز در دست داشتم، رویش نوشته بودم: عریس کربلا یعنی داماد کربلایی، در آن زمان روستاها و بخشها و دهستانهای زیادی از تصرف دشمن درآمد و به آغوش وطن بازگشت، ایران ورق را برگرداند»
ابوعماد چهار پسر و یک دختر دارد، خانهاش ساده است، اما دیوارهایش خاطره دارند. آن روزها، شهر زیر آتش بود، اما نبض زندگی میزد. حالا، دوباره همان صداها برگشتهاند، خاطرهها نیز ماندهاند، و ایمان هنوز زنده است.
اما علیرضا پس از 4 ماه از لحظه آتش بس در جنگ 12 روزه، همچنان در چهرهاش خستگی و خشم باهم دیده می شود، او می گوید: صدای رادیو ماشینم، صفحه موبایلم، تلویزیون خانه همه روی موج خبر بودند؛ همهاش تحلیل و خبر فوری. در روز اول جنگ هیچ بمبی در شوش نیفتاد، اما هر صدای بلند، مثل انفجاری در ذهن مردم بود.
پرده سوم: دزفول – بازگشت خاطره جنگ
«شب رو تا صبح نخوابیدیم. پدافند تا صبح کار میکرد صدای شلیک میاومد آدم دلش میلرزید ولی نمیتونست چیزی بگه، فقط گوش میداد.» این روایت هادی، اهل دزفول است، در منطقه ای نزدیک به پایگاه چهارم شکاری. او دو فرزند دارد، یکی تازه عقد کرده، دیگری قرار بود عروسی کند که جنگ تحمیلی 12 روزه آن را متوقف کرد، خودش هم دو شیفت کار میکند؛ راننده اسنپ و کارگر یک شرکت. هادی میگوید: «جنگ که شروع شد، یههو یاد اول جنگ ایران و عراق افتادم. اون روزا سوم ابتدایی بودم. مادرم ساندویچی پیچیده بود که برم مدرسه، یههو حمله هوایی شد، نرفتم و خانه ماندم، آن زمان پایگاه دزفول رو زدن… حالا دوباره همون صدا، همون حس.»
پرده چهارم: اندیمشک – مرد روزهای سخت
امین، مهندس نقشهبرداری ۴۳ ساله، ساکن طبقه ششم یک ساختمان در اندیمشک، صدای پدافند را تمام شب شنیده است، او میگوید: «لاشه یه ریزپرنده خورد به کولرم. همون موتور کولر دو تیکه بیرون بالکن. خرابش کرد. مهم نیست. فقط خدا رو شکر که بچهم ترسید ولی سالم موند.»
او در محلهاش به نیکوکاری معروف است. پدر و مادرش سرطان دارند، بااینحال هر شب در هیئت خودش حاضر میشود. حالا هیئت را دوباره راه انداخته: «باید فعال باشیم. اگه خط مقدمی بود، میرفتم. اینم یه جور خط مقدمه.» در آن روز، صدای شلیک پدافند در آسمان اندیمشک مثل نبضی بود که از شمال خوزستان تا جنوبش میتپید.
پرده پنجم: اهواز – قلب ماجرا
دود، موج، فریاد، حوالی شش و نیم صبح. در خانههای جنوب اهواز، پردهها کنار زده شد، مردم هنوز خواب بودند. بعد از موج اول، ساکنان منطقه پردیس، کوت عبدالله و جاده قدیم خرمشهر از خانهها بیرون آمدند. علی که معلم است، در ویدیوئی میگوید: «زمین لرزید. فکر کردم زلزله است ولی صدا از آسمون میاومد.»
منابع رسمی تا ظهر اعلام کردند انفجارها ناشی از پدافند هوایی در حال مقابله با اهداف مهاجم بوده است اما در واقع، همه چیز از آن لحظه تغییر کرد؛ چهرهها، لحنها، نگاهها. مهدی، همان کاشیکار اهوازی، میگوید: «من آدم خونسردیام، ولی دیگه اون آدم قبلی نیستم. انفجارا رو به چشم دیدم. زمین میلرزید. موجش تا استخون آدم میرفت. فقط فکر کردم همشهریانم، خانوادم، بچههام زنده باشن.»
او دو کودک دیگر را هم تحت تکفل دارد؛ برادرزادههایش. مادرشان مرده، پدرشان از کارافتاده است. در خانهای اجارهای، با درآمدی ناچیز، او حالا سه برابر قبل کار میکند و سه برابر قبل نگران است. مهدی میگوید: «آینده؟ مبهمه. ولی فقط یه چیز روشنه، ما هنوز اینجاییم»
پرده ششم: خاکی که حافظه دارد
خوزستان دوباره زیر سایهی جنگ قرار گرفته بود، شهرهایی که در نقشه همیشه با رود و نفت شناخته میشدند، حالا با اضطراب و سکوت دوباره طعم جنگ را به تلخی می چشیدند، اما آنچه که از زبان مردم وجود داشت چیزی بین سراسیمگی، وحشت، استرس، خشم، حس وطن دوستی و انتقام از دشمن بود، مثلا یوسف اهل شوش که معلم ریاضی است، داوطلب بود که به نیروهای پدافندی کمک کند، بدون تعارف، حاضر بود جانش را کف دستش بگذارد با اینکه 1 فرزند دارد، این حس صادقانه بود، مثل هزاران و شاید میلیونها جوان دیگر خوزستان که دین خود را به وطن ادا کرده بود اما دوباره هم تاریخ تکرار شد، باز هم ملت ایستاد، دوشادوش رزمندگان، پدافندها، دولت و وطن.
با این وجود جنگ را نمی توان ساده گرفت، در روزها جنگ، خواب از چشمان مردم پریده بود، مردم استان در آن شبها دچار اختلال خواب یا اضطراب موقت شده بودند، این را بسیاری از شهروندان خوزستانی می گویند، کارشناسان اجتماعی هم میگویند: «جامعه در شوک روانی بعد از خبرهاست.»
پرواضح است که در خوزستان، جنگ همیشه فقط صدای موشک نبوده؛ گاهی صدای بیخبری است. مردم یاد گرفتهاند زنده بمانند با کمترین توضیح.
پرده آخر: جنوب هنوز ایستاده است
تا ظهر جمعه، خبرها بیوقفه میرسیدند؛ پیامهای رسمی، انتصابات فوری، فرماندهان تازهمنصوب، بیانیههای قاطع از سوی رهبر انقلاب، رئیسجمهور و ستاد کل نیروهای مسلح. صفحهی گوشی و تلویزیون مدام روشن بود، اما آنچه در خوزستان دیده میشد، فقط خبر نبود؛ زندگی بود که بیصدا ادامه داشت.
نانوا هنوز نانها را یکییکی از تنور بیرون میکشید، انگار همین نان، ادامهی زندگی بود؛ راننده وانت، بارش را میچید و با دستمال پیشانیاش را پاک میکرد بیآنکه حرفی بزند. دکهدار بطریهای آب و نوشابه را مرتب میکرد، پاکبان شهرداری با جاروی بلندش خاک و برگها را جمع میکرد، سطل زباله را خالی میکرد، بیتوجه به خبرها، فقط خیابان را تمیز نگه میداشت. نیروی حراست موزه شوش کنار در ایستاده بود، با نگاهی مراقب، گاهبهگاه به محوطه نگاهی میانداخت، انگار حافظ سکوت تاریخ است. داروخانهچی، قصاب، میوه فروش و همه در حال انجام همان کاری بودند که دیروز کرده بودند. نه شعار، نه هیاهو؛ فقط کار، فقط ادامه دادن. و همین ادامه دادن، شکل دیگری از مقاومت بود؛ مقاومتی بیصدا، اما ریشهدار.
ما خبرنگاران هم وظیفه داشتیم: روایت را ثبت کنیم، نه فقط برای امروز، بلکه برای فرداهایی که خواهند پرسید «آن روز چه شد؟» باید مینوشتیم تا حقیقت خاک نخورد، تا دشمن نتواند آن را وارونه کند. چون دشمن فقط خاک نمیزند، حقیقت را هم هدف میگیرد.
و سرانجام در نخستین ساعتهای شب، خبر پاسخ رسمی منتشر شد؛ موشکها به تلآویو اصابت کرده بودند. غرور در دلها نشست، نه فقط از صدای انفجار، بلکه از قاطعیتی که پشت آن بود؛ پاسخی روشن به حملهای تاریک. اما آن شب، تنها صدای موشک نبود که شنیده میشد؛ صدای مردم هم بود، در کوچهها، در صفها، در کارهای روزمرهای که بیوقفه ادامه داشت.
ورق برگشت، نه فقط با موشک، بلکه با ایمان با تداوم زندگی، با همبستگی، با آن یقین قدیمی که در هوای شوش موج میزد. امید، واژهای نبود که در خبرها گم شود؛ در چشمهای مردم زنده بود، در گامهای آرامشان، در جملهای که پدر صبح گفته بود: «ورق برمیگرده، پسرم… به نفع ایران.»
شنبه، روز بعد از جنگ در شوش، علیرضا با همکارانش عبدلرضا، علی، رحیم، بهمن و سعید و شاکر دوباره به اداره برگشته، در دزفول، هادی پشت فرمان است، در اندیمشک، امین هیئت را برای شب آماده میکند و در اهواز، مهدی دارد ملات را هم میزند برای کاری که شاید عقب بیفتد، اما هرگز تعطیل نمیشود.
جنوب، مثل همیشه، ادامه دارد، با زخم، با خشم، با امید و با جملهای که میان مردم تکرار میشود: «مادر همه ما خاک کشور است و هنوز نفس میکشد.»
انتهای پیام









