جریده – عارف شریفی صرخه: مرگ همیشه ناگهانی نیست؛ گاهی آرام از دور پیداست، مثل غروب آرامی که خورشیدش کمکم پشت نخلهای پیر پنهان میشود، مرگ، پیامی است برای ما که هنوز ماندهایم، پیامی از جنس بیداری؛ تا یادمان نرود زندگی، سفر کوتاهی است میان دو غروب، و آنچه میماند نه جسم ماست، که نام ماست، ردپایی بر خاک، نشانی بر دلها.
خبر آمد که یکی از ریشسفیدان قدیمی شوش، شیخ مجید خنیفر، دار فانی را وداع گفت، مردی از تبار ناصر بن فارس؛ از آن نسلهایی که ریشهشان در خاک مانده و شاخهشان تا آسمان رفته است، خاندان خنیفر، سه شاخه دارد: بیت سعد، بیت کریم، بیت ناصر. سه نام، سه مسیر، و یک ریشه، و شیخ مجید، از تبار ناصر بود، همان پسر کوچک فارس بن ناصر بن خنیفر.
او متولد ۱۳۱۸ بود، در روستای بیت ناصر، همان حوالی که امروز نیشکر هفتتپه قامت کشیده است، از کارگر شرکت تا بازنشستهی امین و معتمد مردم، مردی بود که همزمان با کار، دل در گرو آیینها و سنتهای قبیله داشت، سالها میان مردم رفتوآمد کرد، در نشستهای عشایر، در مجلسها، در شوراها، و هرجا سخن از اصلاح بود، او میان دو دل، پلی از صلح میساخت.
شیخ مجید، مردی بود آرام و اهل لبخند، لبخندی که هیچگاه از چهرهاش نرفت؛ حتی وقتی از رنجها میگفت، حتی وقتی از روزگار گله میکرد، باز هم مهربان بود، او از آن مردانی بود که اهل جاهطلبی نبود، اما احترامش از دلها برمیخاست، نه از قدرت و ثروت.
هشت فرزند از او ماندند: سه پسر و پنج دختر؛ دخترانی که امروز آموزگار و پزشکاند و پسرانی که در خدمت مردم و خاک زادگاهشاناند، خانهاش همیشه باز بود، مسجد موسی بن جعفر شوش بیلبخند او بیروح مینمود، و شورای حل اختلاف شوش بدون رأی حکیمانهاش ناتمام.
او میدانست که زندگی، فقط زیستن نیست، گاهی باید چراغی باشی در دل تاریکی، گاهی صدایی میان همهمهی تعصبات، او با خردهفرهنگهای غلط جنگید، اما بینزاع. با مردم سخن گفت، نه بر آنان، و همین است که امروز وقتی میرود، چیزی بیش از جسمش از دست میرود؛ خاطرهی لبخندش، داناییاش، و نام نیکش میان طایفه میپیچد و باقی میماند.
شیخ مجید خنیفر، شامگاه دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، آرام از میان ما رفت اما مردان بزرگ نمیمیرند، فقط از چشم پنهان میشوند، روحش شاد، و یادش روشن، همچون چراغی در شبهای شوش.
انتهای پیام









