عارف شریفی صرخه: کودکی بستری بود، نه در بخش سوختگی، بلکه در بخش گوارش، اما صورتش سوخته بود، نه از حادثه، نه از آتشسوزی، بلکه از سیگار، دوستی از شوش در خوزستان این روایت را برایم تعریف کرد، مدتی ذهنم درگیر بود، نه فقط از درد کودک، بلکه از درد تفکری که هنوز نفس میکشد.
مشخص شد که پدر و مادر این کودک، پیش از آنکه به پزشک مراجعه کنند، به دعانویسی پناه برده بودند، نسخهاش ساده بود: «شیطان در صورت کودک است، باید با آتش بیرونش کرد.» و آتش، همان سیگار بود و قربانی، همان کودک.
در نگاه اول، شاید این قصه شبیه افسانهای از قرون وسطی باشد اما نه، اینجا و اکنون است، در همین جامعهای که موبایل هوشمند دارد، تلویزیون دارد، دانشگاه دارد، اما هنوز در گوشهای از آن، آتش سیگار را درمان میدانند.
این اولینبار نیست، بارها شنیدهام خانوادههایی با تحصیلات بالا، با لباسهای اتوخورده و ماشینهای مدلبالا، در مواجهه با مشکلات، به جای مشاوره و درمان، به سراغ رمال و دعانویس میروند. تناقضی دردناک است: کسی که با اینترنت پرسرعت به دنیا وصل است، اما با خاک قبر و موی سگ به دنبال درمان میگردد.
دوستی تحصیلکرده میگفت خانوادهاش او را مجبور کرده بودند نزد فردی برود که در اتاقی تاریک، با کتابی در دست، کلماتی بیمعنا را زمزمه میکرد. او همراه شد، نه از باور، بلکه از اجبار. رمال حتی سواد خواندن نداشت. اما با اعتماد به نفس نسخهای پیچید: ترکیبی شرمآور از فضولات حیوانی، خاک قبر، موی سگ… و هزینهای نجومی.
مشکل آن دوست بعدها با تلاش و پیگیری حل شد اما خانوادهاش آن را به دعانویس نسبت دادند تا زمانی که نسخه را از کمد بیرون آورد و گفت: «هرگز استفادهاش نکردم.»
این یادداشت، نقدیست بر بخشی از جامعه که هنوز زیر سایه جهل و ترس تصمیم میگیرد، خرافات، زاییده ناآگاهی است و گاهی هم درماندگی! اما در بسیاری موارد، خود به منشأ آسیب بدل میشود.
تا وقتی تفکری که درد را با سوزاندن التیام میدهد ادامه دارد، تا وقتی آتش، جای علم را میگیرد، تا وقتی زخم را با زخم پاسخ میدهیم، باید دوباره پرسید: ما چگونه با این زخمهای فکری مقابله میکنیم؟
انتهای پیام









